حالا کـجـا باید بروم؟
سولیوان در خاطراتش این روز را تلخترین زمان دوران فعالیت دیپلماتیک خود ذکرکرده که سفیر یک کشور خارجی بایستی به شاه یک مملکت دستور میداده باید از کشورش فرار کند!
اما اینبار با اوجگیری نهضت مردمی حضرت امام خمینی، ویلیام سولیوان (آخرین سفیر آمریکا در ایران) به سراغ شاه رفت و باز پیام اربابان را به او ابلاغ کرد که باید از کشور فرار کند. سولیوان در خاطراتش این روز را تلخترین زمان دوران فعالیت دیپلماتیک خود ذکرکرده که سفیر یک کشور خارجی بایستی به شاه یک مملکت دستور میداده باید از کشورش فرار کند!
اما وجه تلختر ماجرا، نحوه برخورد زبونانه و حقیرانه شاه با آن پیام بود که بهجای ایستادن در مقابل تعیین تکلیف یک سفیر بیگانه و همچنین نشاندادن غرور شاه یک مملکت، به شکل درماندهای تسلیم شده و در کمال استیصال مانند بردهها تنها سؤال میکند که حالا کجا باید برود؟! سولیوان خاطره آن روز را اینگونه شرح میدهد: «... من تا آنجا که میتوانستم با لحن ملایم و مهربان مضمون پیام واشنگتن را به شاه ابلاغ کردم... وقتی که حرفهای من تمام شد، رو به من کرد و با لحنی کم و بیش ملتمسانه گفت: خیلی خوب، اما کجا باید بروم؟» (کتاب «ماموریت در ایران»، نوشته ویلیام سولیوان؛ ص 163- 164).
آری محمدرضا پهلوی برای دومینبار در 26 دی ماه 1357 فرار کرد و این بار دیگر بازگشتی در کار نبود. اما کابوس فرار از مدتها قبل و از خرداد 57 بهجان وی افتاده بود. پرویز ثابتی مدیرکل امنیت داخلی ساواک در خاطرات خود میگوید: اولین بار در خرداد ۱۳۵۷ از فردوست تصمیم فرار را شنیدم. او قبلا این مطلب را به یکی از همکارانم نیز گفته بود که برای من تازگی نداشت. بار دوم در مرداد ۱۳۵۷ که هنوز جمشید آموزگار، نخست وزیر بود، در جلسهای به سران ارشد ارتش، این تصمیم شاه را اعلام کرد. من پس از جلسه، نزد هویدا رفتم و ماجرا را گفتم و افزودم: «موقعی که نخست وزیر مملکت، جلوی نظامیها چنین حرفی را بزند، آنها شلوارشان را خراب خواهند کرد و من نمیفهمم این حرفها چگونه از دهان فردوست و آموزگار خارج میشود؟»، هویدا اشارهای به عکس شاه که پشت سر او بود کرد و گفت: «اگر اینها از خود او چنین حرفی را نشنیده باشند جرئت نمیکنند که چنین گهی را بخورند»! بار سوم هم در شهریور ماه از قول اشرف پهلوی این تصمیم نقل شد. (کتاب در دامگه حادثه، خاطرات پرویز ثابتی مدیرکل امنیت داخلی ساواک).
شاهان ذلیل و بزدل پهلوی، آیینه عبرت
با خروج محمدرضا پهلوی از ایران در 26 دیماه 1357، 18 ماه دربدری او آغاز شد. شاید در طول تاریخ ایران، فرار شاهان به ندرت اتفاق افتاده باشد اما شاهی که دوبار از کشورشگریخته باشد، احتمالاً همین شخص محمدرضا پهلوی است.
محمدعلی شاه قاجار از خشم مشروطهخواهان به سفارت روس پناهنده شد و احمدشاه پس از عزل به خارج کشور رفت. شاه سلطان حسین صفوی در حالی که محمود افغان و سپاهش بر دروازه شهر بودند همچنان مشغول خطنویسی بود.
اما در مقابل محمد خوارزمشاه پس از جنگهای متعدد با سپاه مغول به آب جیحون زد، لطفعلیخان زند به مدت یک سال در قلعه بم در برابر محاصره آغامحمدخان قاجار مقاومت کرد و سرانجام با رشادت حلقه محاصره را شکافت اگرچه با خیانت یکی از همراهانش به دام افتاد ولی تا آخرین نفس جنگید. نادرشاه افشار هم توسط برخی سردارانش به هلاکت کشیده شد.
اما هر دو شاه ذلیل و بزدل پهلوی با خفت و خواری فرار را برقرار و جنگیدن و ایستادن ترجیح دادند و در نهایت ذلت و بدبختی هم در سرزمینهای غریب، تسلیم مرگ شدند.
آری! هر ملّتی به آمریکا اعتماد کرد، ضربه خورد؛ حتّی آن کسانیکه دوست آمریکا بودند. حالا دیگر سرنوشت پهلوی اول، تنها آیینه عبرت این واقعیت نیست و کشورهایی مثل قذافی لیبی، مبارک مصر، صدام عراق، اشرفغنی افغانستان، کره شمالی و... طعم تلخ این اعتماد خانمانسوز را چشیدهاند.
و حالا پرده آخر؛ اوکراین!
آخرین و البته کاملترین نمونه بدعهدی آمریکا اوکراین است، دولت غربگرای اوکراین با اعتماد به آمریکا تسلیحات هستهای خود را که شامل یک هزار و ۷۰۰ کلاهک هستهای و۳۳ بمبافکن دورپرواز را مطابق قرارداد بوداپست واگذار کرد و در مقابل آمریکا و انگلیس تعهد دادند که از اوکراین در مورد هرگونه تجاوز حمایت کنند. آمریکاییها بهعنوان بازیگر بحرانساز وارد تحولات مربوط به این کشور شدند و بحرانی را برای اوکراین ایجاد کردند، ولی بازهم در بزنگاه خاص تاریخی، دولت و ملت اوکراین را رها کردند.
یکی از سران اوکراینی گفته بود: «اوکراین تنها کشوری در تاریخ بشر است که تسلیحات هستهای خود را با تضمین آمریکا، انگلیس و فدراسیون روسیه واگذار کرد. درحالی که درسال ۱۹۹۴ سومین قدرت هستهای جهان بود. حالا که بمباران و کشته میشویم این تضمینها کجا هستند؟» آری! ساقه نازک شکستنی است و این حکمت توصیه حکیم انقلاب برای گفتمان «ایران قوی» است.


